خرید بک لینک

اين جمله جمله اي بود كه روي سنگ قبر يه بنده خدايي خوندم. سخت منقلب شدم. گاهي وقتا انگار عرصه براي موندن آدم تو اين دنيا تنگ ميشه. جوري كه انگار يا جاي ديگران رو تنگ كردي يا اينكه از روز ازل تو اين دنيا جايي نداشتي و به اشتباه فرستادنت اينور. اينجور وقتاس كه اگر بميري و نباشي تازه موندگار ميشي. از خدا ميخوام هيچ وقت هيچ بنده اي مجبور نباشه براي موندن، رفتن رو ترجيح بده.

خدايا كمكم كن تا به جاي اينكه فكر اين باشم كه جاي كسي رو بگيرم تا بمونم، جاي خودم رو تو اين دنيا پيدا كنم و هميشه با عزت بمونم.

بوي هجرت مي آيد ...
چه کسی بود صدا زد سهراب؟!

آشنا بود صدا

بالش من پر آواز پر چلچله ها ست.

باید امشب بروم

من که از بازترین پنجره با مردم این ناحیه صحبت کردم،

حرفی از جنس زمان نشنیدم.

هیچ چشمی عاشقانه به زمین خیره نبود،

کسی از دیدن یک باغچه مجذوب نشد،

هیچ کس زاغچه ای را سر یک مزرعه جدی نگرفت،

باید امشب بروم!

باید امشب چمدانی را که به اندازه پیراهن تنهایی من جا دارد بر دارم

و به سمتی بروم که درختان حماسی پیداست.

رو به آن وسعت بی واژه که همواره مرا می خواند.

یک نفر باز صدا زد سهراب! کفش هایم کو ...

برچسب: نویسنده: کورش تاريخ: پنجشنبه 26 بهمن 1391 ساعت: 22:28

صفحه بندی