مازیار (به گفته بلاذری،ماهیزدیار) آخرین حکمران قارنی ها، رهبر شورش علیه خلیفه معتصم بود .[۱]
مازیار پسر قارن و از خاندان قارنوند،در اواخر سال ۲۲۴/۸۳۹یعنی شش سال و اندی پس از آغاز خلافت معتصم بر ضد عباسیانقیام کرد.[۲]
رشته و نسب و خاندان
از سلسلههای حکام و شاهان طبرستان سلسلهای که مازیار ازآن بود به دلیل آنکه نسبتشان به سوخرا میرسید به سوخرائیان و به سبب انتسابشان بهخاندان کارن به قارن وند معروف اند، و هریک از سپهبدان این سلسله به لقب گرشاهممتاز بودهاست.
رشته و نسب مازیار از این قرار است: مازیار پسر قارن، قارن پسر ونداد هرمزد، ونداد هرمزد پسر فرخانو فرخان از نوادههای سوخرا پسر انداذپسر کارن پسر سوخرای بزرگ بود.
نام
مازیار از دو کلمه ماز و یار تشکیل شده. در زبان مازندرانیماز به معنی دژ و یا ذنبور است که دراین جا منظور همان دژ میباشد و مازیار یعنییاور و همراه دژها. چنانچه در وی در سراسر تبرستاندژهای بسیاری برای محافظت از مرزهایش ساخت که تا آن زمان این همه دژ در یک جا بینظیربود.[۳] برخی گویند ناممازیار مخفف کلمه ماه ایزد یار است.
سلسلهٔ قارن وند
ابتدای شاهی این سلسله در تبرستاناز زمان خسروانوشیروان پسر قباد بود که قارن پسر سوخرا را از سال ۵۶۵ میلادی و بعدرتبهٔ سپهبدی طبرستان داد و حکومت این ناحیه را وارث به خانواده او مخصوص گردانید.
خود سوخرا پسر ویشاپورسرکردهٔ کارن بودکه یکی از هفت خاندان اشرافی پارس در عهد ساسانیانبود.
مازیار
از جمله فرزندان قارن مازیار بود که جانشین قارن گشت. سپهبدشهریارپسر شروین قصد سرزمین وی را کرد. شهریار او را شکست داد و سرزمین اوراتصرّف کرد. مازیار امان نداد و به پیش ونداد اومید پسر عموی پدر خویش رفت. شهریار نامهای به ونداداومید نوشت که مازیار را دست بسته به نزد وی فرستد. او از حکم شهریار گذشت نکرد ومازیار رابگرفت و او را بندی کرد و به شهریار خبر داد که معتمدانی را برای انتقالمازیار بفرستد تا بدیشان بسپارم که مبادا افراد من او را از دست بدهند. زمانی کهایشان در پیگیری این موضوع بودند مازیار حیلت کرد و از بند فرار کرد و سر به بیشههانهاد تا به عراق برسد و به نزد عبدالله ابن سعید حرشی پیوست. او پدرش قارن وجدش ونداد هرمزد را میشناخت و به طبرستان رسیده بود. در حق او نیکی و کرامت فرمودو او را به بغدادبرد.(سال۲۰۴ هجری قمری)
مأمون منجمی به نام بزیستکه پسر فیروزبود، داشت. که خلیفه نام او را یحیی بن منصور بدل کرد. مازیار طالع مولود را بهنزد بزیست برد. بزیست به مطالعه مشغول شد امید در وی بست و جای خالی کرد و گفت:اگر من تو را تربیت کنم، حق آن شناسی و ضایع نگردانی و منت پذیری؟ مازیار پذیرفت وسوگند یادکرد. روزها گذشت تا فرصتی پیش آمد تا بزیست نزد خلیفه رفت و او را ازطالع مازیار مطّلع ساخت و فرمود که از مازیار به دولت خلیفه خیری رسد. مأمون امرکرد تا او را حاضر کنند. مأمون پدر او قارن را میشناخت. فرمان داد تا مسلمانی رابرایش شرح دهند. مازیار اسلام قبول کرد و مأمون اورا محمد مولی امیر المؤمنین نام نهاد و کنیت ابوالحسن.[۴]
حکومت
در سال ۲۰۸ به دستور بزیست که مدعی بود طالع مازیار برایحکومت طبرستانموافق است مأمون او را به همراهی موسی بن حفص بن عمر بن اعلاء نامزد ولایتطبرستان و رویان و دماوند کرد[۵] به این طور که مازیاروالی کوهستان و موسی والی هامون. وقتی با یکدیگر به طبرستان رسیدند مردم زیر پرچممازیار جمع شدند.
در این هنگام شهریارپسر شروین درگذشته بود و پسر بزرگش شاپور به شاهی نشسته بود و از بیسامانی، بیشتر اتباع از او متنفر شده بودند و نزد مأمون شکایتها نوشتند. مأمون بهمازیار امر به استیصال و مالش شاپور به پریم شد و با او مصاف داده وی را اسیر کردو به زنجیر بست. پس به موسی خبر داد که ظفر یافتم و پیروز شدم. شاپور وقتی فهمیدمازیار او را خواهد کشت پنهان به موسی قاصد فرستاد که مرا یاری کن و آزاد کن تا بهتو صد هزار درهم بدهم. موسی جواب داد که اگر تو را آزاد کنم گویی مسلمانی را کشتهامو مولی امیر المؤمنین شدم. جند روز بعد مازیار دستور داد تا سر شاپور را قطع کنندو نزد موسی فرستند(۲۱۰هجری قمری)
پس از کشته شدن شاپور مازیار مالک مستقل تمام جبال گردید وچهار سال بعد نیز موسی وفات یافت و پسرش محمد به جای او نشست. مازیار از وی حسابینگرفت و به کوه و دشت حکم او یکسان شد (سال۲۱۴). همین که مازیار به حکم طبرستانبود از قارن برادر شاپور وسایر مرز بانان آن ناحیه خراج گرفت آنان نیز بر او کینهورزیدند و به مأمون شکایت کردند مأمون فرمان داد تا مازیار به بغداد بیاید. جوابنوشت که من در این زمان مشغولم و نمیتوانم به بغداد بیایم. مأمون بزیست را باخادمی به نزد مازیار فرستاد تا او را با خود به بغداد بیاورند. مازیار مدتها ایشانرا به ناز و نعمت و لطف و حرمت میداشت. عاقبت عذر و بهانه پیش آورد که من مشغولم،و به جای خود قاضی آمل و قاضی رویان را با ایشان روانه داشت.
وقتی به بغداد رسیدند و به نزد خلیفه شرفیاب شدند خلیفه ازآنان حال و طاعت و سیرت مازیار را جویا شد جواب شنید که وی بر جادهٔ مطاوعت مستقیماست و رفتارش با خلایق نیکوست. وقتی از محضر خلیفه بیرون آمدند قاضی رویان به منزلرفت ولی قاضی آمل به محضر خلیفه بازگشت و راستی را باز گفت: او خلع طاعت کردهاستو همان کشتی زرتشتی رابر میان بسته و با مسلمانان جور واستخفاف میکند و هر گز بار دیگر به میل خود بهبغداد نمیآید. مأمون بر عزیمت سفر روم ساختگیها کرده بود. بهقاضی گفت باید تحمّل کرد تا من از سفر روم باز گردم (سال۲۱۵) قاضی به آمل بازگشت و مسلمانان رویانکه از آزار مازیار به امان بودند با همدیگر موافقت کرده، همه کارکنان و افرادکشتند و نزد خلیل بن ونداد سپان که پسر عموی پدر مازیار بود و در کوهپایهٔ آملبزرگی و نفوذ و قدرتی داشت، کسان فرستاده و او را یار و معین ساخته. این خبر بهساری و به مازیار رسید، حشم جمع کرد و به همراهی برادر خویش، کوهیاربه آمل لشکر کشید و آمل را فتحکرد.
پس از فتح آمل خلیل بن ونداد سپان را به دلیل خیانت وخلافکشت. خلیفه پس از این ماجرا به محمد پسر موسی خشم گرفت و سرزمین او را به مازیارداد.(سال ۲۱۸)
پس از آنکه مازیار مخالفین خود را مغلوب و منکوب کرد شاهمستقل تمام تبرستان گردید. شروع به ساخت و بازسازی استحکامات نمود.
پس از مرگ مأمون برادر او محمد ملقب به المعتصمباالله به خلافت رسید. عبداللهطاهر والی خراسان که شنید مازیار با مسلمانان چه معامله میکند پیش اوپیکی فرستاد و به جهت محمد بنموسی و برادر او شفاعت کرد مازیار سخن او شنید و فرستاده او را باخشونت جواب داد که «از ایشان خراج دو ساله طلب میکنم» پیک ناامید باز گشت. عبداللهبن طاهر از حال او به اسحاق بن ابراهیم بن مصعب که به درگاه خلیفه بود نوشت وبرمعتصم افتاد.
سرکشی مازیار
اینجا رشته تاریخ راکمی قطع کرده، سبب و مقدمات جنگهایسال۲۲۴ هجری بین مازیار و لشکرعرب را بیان میکنیم:
همینکه بابک خرمدیندرآذربایجان ظهور کرد، مازیار با وی مکاتبه را مفتوح ساخت و او را ترغیب میکرد.از طرف دیگر خلیفه به مازیار دستور داده بود که خراج طبرستان را نزد عبدالله بنطاهر به خراسان به دار الخلافه ارسال دارد. و ظاهراً عبدالله بن طاهر از اینکهمازیار را سپهبد خراسان میخواندند خشمگین و شاکی بودهاست و مازیار نیز به اوکینه میورزیدهاست.
در سال ۲۱۸ که شاه مطلق دشت و کوه طبرستان گردید قسمتی ازکوهستان را به کوهیاروا گذاشت در حقیقت حوزهٔ پادشاهی خود را با وی تقسیم کرد. کوهیار هم به سبباستخفاف و تحقیری که در چند مورد دیگر از برادرش دیده بود کینه داشت.
مرگ
مازیار پس از ظلم و ستمهای فراوان شخصی به نام سرخاستانمأمور دستگیری مسلمانان ساری کرد. سرخاستان مأموریت خویش را انجام داد. مازیار بهدری نامهای نوشت که نظیر این کار را با مسلمانان مرو خواه ایرانی و خواه عرب نیزمعمول داردو دری هم به فرمان او عمل کرد. اندکی بعد سرخاستان مأمور تمشیه شد وکوهیار به نزد برادرش و از آنجا به کوهستانی که به دست وی سپرده شده بود برگشت. سرخاستان دیواری را که از بیرون شهر تمشیه تا دریا کشیده بودندو تا سه میل در دریاامتداد داشت تعمیر کرد و برجهای مراقبت برروی آن نهاد و سپاهخود را در آن نقطه متمرکز کرد.
معتصم به حسن بن مصعب نامهای نوشت و وی را به کارزار با مازیار امر کرد.اونیز به این مهم عمل کرد و تا پشت دیوارها خندقهای سرخاستان رسید؛ بعداز چند روز با دیدبانان روابطی پیدا کردند وبه پشت دیوار نفوذ کردند و همه رادستگیر کردند.
از طرفی دیگر حسن بن حسین از سپاه جدا شد و به هرمزد آباد رفت و سپاه او بهدنبالاو به هرمزدآباد رفتند مازیار که به گفته کوهیار به هرمزدآباد آمده بود آمد به دستحسن بن حسین دستگیر شد و به بغداد برده شد و همان جا به دستور معتصم چهار صد و پنجاه تازیانهزدند و همینکه دست از او باز داشتند آب طلب کرد، بنوشید و جان سپرد. جسد اورا در کنیسه بابک بر داری که پهلوی چوبهٔ دار بابک و جثهٔ یاطس رومی به دار آویختند.
برچسب:
نویسنده: کورش